تبليغاتX
یادداشت های من بیشتر از 2 تاست
الان فهمیدم که چقدر چیزای خنده دار زیادن.تعداد ماشینهایی که آدما بع تعداد فرد توش نشستن زیاده.مردهای کت و شلوار ژوش خیلی کم هستن. از اون کمتر اونهایی که کت و شلوارهای خوب میپوشن.آدمهایی با شکمهای بزرگ خیلی زیادن خیلی...از اون بیشتر آدمهایی با شکمهای خالی...و بیشتر از اون آدمهایی با مغزهای خالی اما فکرهای مشغول.مشغولدرس و نمره و زن و بچه و نون شب و کارت سوخت.آدمها میتونن وجود همدیگر رو نادیده بگیرن.درست مثل خانمی که کنار من نشسته یا بهتر بگم خانمی که روی من نشسته!شعبه های بانکها خیلی زیاده اما پولی که مردم دارن خیلی کم.کارگرها واسه ساختن مترو خیلی وقت گذاشتن اما خیلی از مردم قصد ندارن تا یک سال اول ازش استفاده کنن.

۲۵ مهر ۸۸----- ۵:۳۰ بعد از ظهر

امروز فهمیدم که جامعه ما بیشتر از اینکه به اعمال سیاسی احتیاج داشته باشه به افکار سیاسی احتیاج داره.به نظرم که دانشجوها واقعا سر در گمن.خیلیاشون نمیدونن اصلا هدفشون از دانشگاه اومدن چیه.حتی نمیدونن که هدفشون از درس خوندن چیه. که اصلا باید بخونن یا نه.مصداقشم اون آقای ترم سومی که هنوز فیزیک پیش پاس نکرده.من اسم اینا رو دانشجو نمیذارم.راستش رو اگه بخواین اسم خودمم دانشجو نمیذارم.من یک "نمره جو" هستم.همیشه از این تیپ آدمها بدم میومده.تو دوران مدرسه هم با اینجور آدمها دعوام میشد چون ازشون خوشم نمیومدو تحملشون رو نداشتم.

همین الان تو فهمیدی که چقدر راحت آدمها میشن اون چیزهایی که دوست ندارن باشن. چقدر کمن اون آدمهایی که اون چیزی که دوست داشتن شدن.و چقدر سختی کشیدن اون آدمها...

Why is every thing so confusing?

maybe i'm just out of my mind

گفتم که من نمره جو هستم...آخه قصد دارم این چهار سال رو درس بخونم که ممتاز شم.این خوب نیست که با این هدف میخوام درس بخونم اما......

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:51 PM توسط المیرا |

انا لله و ان علیه راجعون

 

  •  

  • مراسم سوم و هفتمین روز در گذشت مهندس افشین عظیمی
    ضمن تشکر از کلیه دانشجویان، اساتید و کارمندان دانشگاه که در مراسم تشییع مرحوم مهندس افشین عظیمی شرکت نمودند به اطلاع می رسد مراسم سوم و هفتمین روز آن مرحوم روز جمعه از ساعت 9 الی 11 در مسجد صاحب الزمان (عج) واقع در ده پیاله برگزار خواهد شد

  • مراسم تشییع مهندس رضا زارع و مهندس فرید مشکسار
    از ساعت 9:30 صبح چهارشنبه مورخ 29/07/88 از دار الرحمه شیراز مراسم تشییع این عزیزان برگزار می شود و سرویس ایاب و ذهاب از دو مسیر پل معالی آباد و چهارراه ادبیات از ساعت 8 صبح مهیا است

    ضمناً مراسم تشییع مرحوم راننده سرویس دانشجویان نیز از ساعت 8:30 روز چهارشنبه از دار الرحمه برگزار می گردد

  • + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:33 PM توسط المیرا |

    امروز ۲۰مهر ۱۳۸۸ روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی هست.ماتشریفمون رو بردیم حافظیه اما خوب نمیشد بریم تو که.حالامافردا هم میریم ببینیم راهمون میدن یا نه...از دوستان عزیز نیز دعوت به عمل می آوریم.

     

    نقل است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از مردم که اشعارشاعر و اشارات او رابه می و مطرب و ساقی راگواهی برشرک و کفر وی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شده و از نماز بر سر جنازه سر باز می زدند. در مشاجرهای که بین دوستداران شاعر و مخالفان وی صورت گرفت سرانجام قرار بر آن شدکه تفالی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان این بیت شاهد آمد:

    قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است میرود به بهشت

    + نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:46 PM توسط المیرا |

    یادش به خیراون شبای فکر کنم سه شنبه و جمعه بود که من حرص میخوردم و میگفتم ای بابا ما هم آدمیم و میخوایم تلوزیون نیگا کنیما...جومونگم شد فیلم؟؟؟!!! یا مثلا دلت داره قار و غور میکنه اما کی اهمیت میده که بیاد شام بخوریم.بعد از جومونگ شام میخوریم! البته مزیتهتایی هم داشته...مثه وقتی که تو باغ بودیم و همه دور منقل و بوی بلال و...یکی داد میزد جومونگ همه میدویدن داخل ساختمون و منم در کمال خونسردی و با خیال راحت بلال میخوردم .

    اما چند وقت پیش شنیدم که یک خونواده ی خوشبخت فامیلاشونو جمع کردن و رفتن تفریح...۳-۴ تا ماشین شدن و از صبح زدن به جاده و یه جایی که من نمیدونم کجا بود ایستادنو بساطشون رو پهن کردن و ناهار جوجه و به به!!!  آب بازی و بدو بدوی بچه های نیم وجب و یه وجب...مامان هم نگاه میکرد به پسر بچه ۵ سالش و هی میگفت قربون قدت برم..قربون شکل ماهت برم... دیگه هوا تاریک شده بود و ساعتم من نمیدونم چند بود اما یهو یکی گفت "جومونگ...بریم برسیم به جومونگ!!!" انگار که گفته باشن الان دقیقا همین مختصاتی که شما نشستیدقراره مورد حمله ی هوایی دشمن قرار بگیره این خونواده ی خوشبخت بساطشون رو در عرض ۳ سوت(سوت سوت سوت) جمع کردن و به سوی خانه و کاشانه روان گشتند...جومونگم دیدن و خوب مبارکشون باشه...مامان خونواده پیش خودش فکر میکنه که چقد خونه سوت و کوره...زنگ میزنه به اون خونواده میپرسه ببینه پسر بچش با اوناست؟؟؟میبینه نیست...اون یکی خونواده چطور؟؟؟اونا هم بی خبرن...و اینبار  بدون جمع کردن بساط با یه چشم اشک و اون یکی خون میرن کجا؟؟؟همون دشت و دمنی که رفته بودن گردش و تفریح...وقتی به اونجا میرسن مامان میره جسم سرد  پسرک بیچارش رو میگیره تو بقل...پسر بیچاره از ترس کز کرده بود اون گوشه و مرده بود...

     

    آخه مادر ایرانی این جومونگ چی داشت واست که منتظر فصل جدیدشی؟؟؟

     

     

     

    به خبری که هم اکنون متوجهش گشتم توجه کنید:

    «شهرداری منطقه هفت تهران در اقدامی عجیب و غیرقابل توجیه یکی از بوستانهای محلات خود در خیابان سهروردی را به نام “جومونگ” شخصیت افسانه ای یکی از سریالهای پربیننده تلویزیون نامگذاری کرد»

    جاااان؟؟؟همین مونده بود که بلوار ایرج میرزا بشه جومونگ....فکرشو کن.سوار تاکسی میشی...

    -دربست....

    +خانم مقصدتون کجاست؟؟؟

    -جومونگ

    +!!!!!!    خانم پرسیدم مقصدتون؟؟؟

    ـجومونگ آقا...جومونگ

    +(زیر لب)ای بابا اینم عشق جومونگه.....خانم بفرمایید پیاده شید...بفرمایید خانم...

    -تَققققققق

    +اصلا به نظرم باید همون جومونگ میشد رییس جمهور....که بشه رییس جمهور منتخب و محبوب...

     

    + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:54 PM توسط المیرا |

    تازه ترین خبر تولدمه...و این که بی دلیل به خاطرش هیجان زدم و تولدم رو تقریبا به هر کی میشناختم تبریک گفتم.....ساعت دوازده و یک دقیقه که شد واسه همه پیامک دادم که تولدم مبارک!!!!! حالا دیگه همه میدونن تولدمه.هیشکی یادش نب.د.خوب شد بهشون گفتما....

    در ضمن آقای محترم که عکستون رفته بود تو روزنامه(البته از پشت سر) ما یا حداقل من به شخصه قایم نشدم...اما حتی دوستهای خودم رو هم ندیدم تو این چند وقته...من چند بار سعی کردم که بچه ها رو جمع کنم اما خوب نشد دیگه....بی معرفت خودتونی....

     

    + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:37 PM توسط المیرا |

    در کل این برای من عادت شده که سال به سال هر سال بیشتر از پارسال از اینجور کارها کنم...منظورم این هست که آدمهای مزخرف گاهی از کرده هاشون پشیمون میشن و میخوان زندگیشون رو عوض کنن و با نوشتن چند خطِ زاقارت زندگیِ جدید رو شروع میکنن...زندگی جدید همیشه بهتر به نظر میاد اما ما نمیدونیم واقعا اینطوریه؟؟؟

    نتیجه های کنکور 88 چند روزیه که اومده و منم مجاز شدم...البته با بخت و اقبال.یعنی من تقریبا نقشی تو قبول شدنم نداشتم وفقط به سوالهای عمومی جواب دادم و تخصصی ها رو هم که شانسی زدم.شانسی که چی بگم...من اصلا به سوالها نگاه نمیکردم از بین گزینه ها هر کدوم رو دوست داشتم میزدم!!! "فوقع ما وقع" پس نباید انتظار خیلی زیادی ازم داشته باشید.خیلی خوب مقدمه چینی بسه. ریاضی:40745 زبان: 11653 . با اینها هم که آدم به جایی نمیرسه.

    البته دلم میخواست شانسم رو امتحان کنم ... آخه فکر میکنم اگه تو یه راه جدید بیفتم نظرم راجع به زندگی عوض میشه.اما الان نمیدونم که چیکار میکنم.بگذریم...

    چند روز دیگه باز هم تولدمه...آخ جون...نمیدونم چرا، اما از اینکه تولدم نزدیک خوشحالم...با وجود اینکه تقریباُ هیچ وقت برای این کره ی گِلی مفید نبودم.

    روزگار غریبی است...این روزها که یک به یک به ترتیب و یکی پس از دیگری دچار آبریزش بینی میشوم...احساس خفگی میکنم و گلویم به هم میچسبد و هر نیم ساعت یک بار از خودم صدای موتور گازی در می آورم تا مجراهای تنفسی باز شوند.دلمان خوش بود که تابستان شده و(آخ جون...) که دیگر خبری از سرما خوردگی و آنفولانزا و سرفه و عطسه و آبریزش بینی و امثال اینها نیست...اما زهی خیال باطل...چند روزی هست که آنفولانزا دارم...مامانم میگه قیافم شبیه خوک شده(اینم از علایم آنفولانزای خوکی هست!!!) منم کم کم داره باورم میشه که مبتلا به این بیماری شدم و خدا رو شکر که اعلام کردند که اگر ما(مصیبت زدگان آنفولانزای خوکی) جان به جان آفرین تقدیم کنیم همانا شهدای این راه هستیم!(کدوم راه؟!)

    بله... جانم برایتان بگوید که متاسفانه اینجانب لیاقت شهادت(!) نداشته و همچنان با بازدمهای وقت و بی وقت دی اکسید کربن هوا را زیاد میکنیم ،هرچند که راه تنفسیمان در دست تعمیر است.

    روزگار غریبی است...این روزها که هر چه میخواهم،نمیتوانم اراده کنم،نمیدانم کیست آنکه که میگوید خواستن توانستن است...من در این یک مورد خاص نمیتوانم، نتیجه اینکه:

    ور نه هر کار بُوَد مثال تمثیل هر چه تمثیل بگفتند به کار آید روز

    و من بی صبرانه منتظرم که همین یک تمثیل به کار آید روزی برای اینجانب.

    پی نوشت 1:

    I keep on waitiong for the world to change

    پی نوشت 2:

    sometimes solutions are so simple,sometimes goodbye's the only way.sometimes begin is all so simple,some time's goodbye's the only way

    و دیگر هیچ ! 

     

    + نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:58 AM توسط المیرا |

    تا حالا فکر نکنم کسی به اندازه ی من کلافه بوده باشه...اصلا نمیدونم چی بگم اما دلم میخواد حرف بزنم.آخه دلم گرفته کسی به حرفام گوش میده؟؟؟من دلم گرفته.. قاطی کردم وااااااااای.شما یه راه بذارید جلوی پای منِ بی راه.

    با اجازه ی قلندر

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    آه...

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:8 PM توسط المیرا |

     

    عکس هفت سینمون رو نتونستم لود کنم...

    سال نوی همه مبارک...ببخشید خیلی تاخیر داشت.

    و اما....

    ...چه روزهای قشنگی...از آسمون بارون میاد،صبر کن ببینم...اینا چیه؟؟؟چرا کیفم گِلی شده؟؟؟خدای من...از آسمون گِل میاد.

    هوا اصلاً خوب نیست و من این رو میدونم اما راستش نمی خوام اهمیت بدم.رفت اونجا،درست روبروی خونشون و بهش زنگ زدم و گفتم بیا دم پنجره... خیلی خوشحال شد...خیلی خیلی زیاد.

    چند وقت پیش آرزو میکردیم میشد باهم زندگی کنیم.یه خونه ساختیم.اول از همه اون یه تلوزیون میخواست، آخه میگه حوصلمون سر میره(نیست که ما خیلی هم تلوزیون نگاه میکنیم!!!)منم اعتراض کردم و گفتم: ما که تلوزیون نگاه نمیکنیم.گفت: فیلم که نگاه میکنیم.گفتم:فیلمهایی که ما نگاه میکنیم رو که تلوزیون نشون نمیده،ما همه رو با کامپیوتر نگاه میکنیم...خوب حداقل تلوزیون USB بخوره...اونم خیلی ساده قبول کرد.اما گفت که واسه احتیاط لبتاپش رو هم میبریم.گفتم: خوبه پس جهیزیه هم داری.خندید و گفت: آره.بعدش گفت یه یخچال میخوایم.که از گرسنگی تلف نشیم(شکموِ خوب...چیکارِش کنم؟؟؟)گفتم: گاز بهتره ها...غذای گرم.گفت:خوب بعدش گاز میخریم.گفتم: اگه پول داشتیم یه چیزی تو ذهنم هست که بخریم...گفت چی؟؟؟گفتم یه پیانو.گفت : آره...ادامه داد:اما پول نصف وسایلمون رو باید بدیم پیانو بخریم که...یکمی فکر کرد و گفت...اشکال نداره یه کیبورد میخریم فعلاً...بعداً پیانو میخریم.منم خیلی ساده قبول کردم و گفتم:آره مهم اینه که بشه باهاش خواب های طلایی زد.اونم تاکید کرد.گفتم:از همه مهم تر...یه تخت میخوایم...گفت: اِاِاِاِاِاِ راست میگیا...داشت یادمون میرفت.اما طی مذاکره ای به این نتیجه رسیدیم که تخت نمیخوایم و یه تشک فنری کافیه!!!و دیگر هیچ....ما اینجوری خوشبختیم...اما من بهش گفتما...این چیزا فقط واسه روزهای اولِ...من بعدش همه چیز میخوام...

    میگه دوست داره جای بابای بچه هام باشه...میگه من جونِوَرَم...میگه دوسَم داره و این اولین باره که این حس رو داره...میگه من واسش یه دوستم...

    ببینم شماها باور کردید؟اصلاً باور میکنید؟؟؟

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

    سلام دوست من...

    راستش دلگیر شدم وقتی گفتی تفکرات احمقانه...آدمها به یه چیزایی نیاز دارن.توی جامعه ی ما هیچ کس نمیتونه وقتی که میخواد نیازش رو بر طرف کنه و باید صبر کنه تا وقتش برسه...تا وقتی که اونها بگن وقتشه...شاید این دو نفر یه روزی یه خونه ای بسازن..اونجوری که انتظار دارن...شاید یه روزی هر کدوم به خونه ی خودشون نگاه کنند و بخندند از اینکه چی میخواستن و چی شد.شاید هر کدوم تو بدترین شرایط زندگیشون با فکر کردن به اون حرفها امیدوار بشن و از نو شروع کنن.

    منم یاد من ترانه ۱۵ سال دارم می افتم...اما ترانه تو لحظه راضی بود.بعدش فهمید که چه اشتباهی بوده...بعد که خیلی دیر شده بود...به هر حال...حال این آدما تاسف باره...

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    این آهنگ رو دانلود کنید...

    daughtry - what about now?

    + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:44 AM توسط المیرا |

    مدت مدیدی است که به این کلبه سر نزده ام...یادداستهایم بوی دیگری به خود گرفته...زمان عوض میشود...مردم عوض میشوند...

    میگن گناه آدما که زیاد میشه بارون نمیباره...این آخر زمستونی اینجا بارون و تگرگ میاد...من فکر میکردم کارم یه گناه بزرگه!!!

    دلم تنگه واسه همه چیزایی که قبلا بودم...

    + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:11 PM توسط المیرا |

    واااای...من خیلی خوشحالم..شما هم از خوشحالیه من خوشحال باشید...وبلاگ تا اطلاع ثانوی که یه آپ گنده کنم تعطیله...
    + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:45 AM توسط المیرا |